تبليغاتX
افرنگ
شنبه سوم مرداد 1388


"گم شده"

مرا به قصه ها ببر که تا کمی بخوانی ام

میان کوچه ها نذار که از درت برانی ام

نگاه کن کمی،بخند،به من تو زندگی بده

مرا ز پیری ام ببر دوباره تا جوانی ام

درخت عمر من دگر نه سایه میدهد نه بر

چو یک گیاه بی ثمر،خزانی ام خزانی ام

به زیر ضربه ی تبر،شکسته قامت و کمر

تو نوبهار من بشو بیا به باغبانی ام

زمین سفت وسخت وسرد مرا اسیر کرده است

مرا ز بُن بکن ببر بکن تو آسمانی ام

پیام مبهم دلم به گوش تو نمی رسد

ز چشمهای من بخوان حکایت نهانی ام

اگرچه ساکتم ولی هزار حرف با من است

ببین چه زجر می کشد زبان بی زبانی ام

میان کوچه ها گمم چوکودکی ز مادرش

به جستجوی من بیا نشان بده نشانی ام

سکندرانه گم شدم به جستجوی زندگی

حیات تازه ای بده به آب زندگانی ام

اگر مرا طلب کنی فقط اگر بخواهی ام

دوباره یافت می کنی بدون مژدگانی ام

دگر مرا رها مکن میان های وهوی شهر

مرا به خانه ات ببر که تا ابد بمانی ام


نوشته شده توسط ح.خراسانی در 23:13 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم مرداد 1388
 

"ستاره"

سو سو می زند ستاره ای تنها در آسمانِ شب

بی صدا در وحشت تاریکی فریاد میزند

و روز را انتظار می کشد

بیچاره نمی داند

چون خورشید از پس انتظاری طولانی بردمد

و روز دررسد

مرگش فرا خواهد رسید...

 

نوشته شده توسط ح.خراسانی در 10:52 | | لینک به این مطلب