"میدان انقلاب"
ساعت دوباره پنج میدان انقلاب
باصد هزار رنج میدان انقلاب
پای پیاده در طول پیاده رو
در جستجوی گنج میدان انقلاب
" ازشایدها"
دیگر برای دیدن یک لحظه روی تو روزی هزار بار
از پشت قاب پنجره ها رد نمیشوم
حالم خرابتر از هر خرابه ایست
دیگر به آن جنون زبانزد نمیشوم
حالا میان این همه غربت به شهر خویش
گم کرده ام تو را
با این همه یقین به از دست دادنت
دیگر اسیر واژه ی "شاید" نمیشوم
گفتی دگر مزاحم اوقات من نشو
من هم "بچشم" گفتم و"باشد نمیشوم"
اینجا اگر کسی دمی از عشق دم زند
مهدور دم شود
من مومنم/ به عشق تو مرتد نمیشوم
قیصر شبیه آینه ها ناگهان شکست...
صف دراز دم کتابفروشی ها نشان چیست؟
باز نعش شاعری دراز گشته است!
شاعری به خواب میشود
باز بحث شعر و شاعری باب میشود
شاعری که جلد آخرین کتاب او
پشت ویترین مغازه ها خاک می خورَد
ـ بطول هفته ای ـ
شاعر پرفروش ترین کتاب میشود
چهره اش درون هر مغازه ای قاب میشود
شاعری که روی در نقاب خاک می کشد:
قیصر شاعران خطاب میشود
- ودر پیام های تسلیت ـ
شاعر بزرگ انقلاب میشود
چون در این دیار شاعر خوب شاعری مرده است
وقت مردنش تازه جزو زنده ها حساب میشود
شاعری که باز هم مزاحم است
سنگ گور او خراب میشود
بگذریم.
پیام های تسلیت هوار میشود:
شاعر بزرگ انقلاب
افتخار ماست
شاعر بزرگ جنگ
شاعری که ایده اش عقیده های ماست
حرف او دلیل ومدرک اعتبار ماست
و پیام های تسلیت همچنان پشت هم قطار میشود.
شاعری که رسا ترین سکوت را سرود
خط فکری اش کنون درحدیث دیگران آشکار میشود
شاعری که نه در پی نام وننگ بود
نام او به دست عده ای انحصار میشود
او که زنده اش ز دست ودامها "ماهی گریز" بود
کنون شکار میشود
شاعر معترض سازگار میشود
شاعری که زنده اش نخواست:
مرده اش جزو "چهره های ماندگار" میشود.
غزال و غزل هر دوان مر تورا
نجویم غزال ونگویم غزل
"ناصر خسرو"
"یک غزل"
دست بردار دگر از من واین حال خراب
بعد ازین رخ منما بر من بیچاره به خواب
مستمان می کنی از آمدن وخنده زدن
گاه رفتن منم ودرد سرِ بعد شراب
باورم میشود این سِحر شبانگاهی تو
چون سحر شد همه رویا شده چون نقش برآب
تشنه ی دیدن رویت چو بیابانگردی
همه شب خواب تورا بینم ولیکن چو سراب
تو ستمکار که رحمی نکنی روز به من
لا اقل کم کن ازین رنج شب ودرد وعذاب
"بس"
ما را همین دو سه خطی که خوش نگار
بر برگهای کتابی که یادگار در رسم هدیه ی میلاد سالِ پار
ارزانی چو منی زار وبیقرار داشتید بس!
مارا همین خاطره های خوش بهارتنهابهانه ی گذران روزگاربس!
ما درکجا آرزوی وصال شما کجا؟ ما در کجا وخیال شما کجا؟
ما را همین یاد تو بودن به هر زمان
ما را همین از تو سرودن به هر زبان
ما را همین قطره ی اشکی که می چکد:پنهان وآشکار بس!
ما را همین خاطره ی هم قدم شدن
در پیشگاه وجودت عدم شدن
ما را همین دل به امیدی محال خوش
با خنده های تو در خواب وخیال خوش
ما راهمین سیل جنونی که عاقبت ویرانه می کند دل و
آواره می کند از شهر و از دیار بس!
ما راهمین غم وحسرت که خورده ایم
ما را همین رنج وعذابی که برده ایم
ما را همین دلی که به پای تو باختیم
از این قمار بس!
ما درکجا آرزوی وصال شما کجا؟ ما در کجا وخیال شما کجا؟
"شعر تازه"
شعر تازه ای که گفته ام
رنگ ورونقش نام توست
کلمات را کنار هم "ردیف" می کنم
ـ با نام خوش آهنگ تو دیگرـ
قافیه محلی از اعراب ندارد
اسم تو "وزن" شعر تازه ی من است
شعر تازه ای که گفته ام
هرچند نو نیست
اما همش "تو" است
