یک داستان کوتاه
"نسخه"
- از خواب خسته شدم/ از بیداری بیزار/شما هم از حرفهای تلخ وتکراری من...
دکتر گفت:سیگار می کشی؟ گفتم: رنج می کشم/درد هم.
گفت:غذا می خوری؟ گفتم:غصه می خورم/ماتم هم.
گفت: برایت قرص می نویسم و آمپول...
قرص سیانور/ آمپول هوا...
"آخر بازی"
چون "بی بیِ دل" ز دست ما رفت
از این دلِ "آسِ"خود چه جویم؟
بازم به قمارِ زندگانی
می بازم و "بیدلم" چه گویم؟
"سیزده بدر"
هزار هزار سبزه هم که گره بزنی
گره از کار فروبسته ات باز نمی شود
گره دل ما "کور" است
از خدا چه می خواهد؟
یک جفت چشم بینا؟
شاید هم تو را...
دروغ سیزده را که باور کنی
دماغت دراز می شود:
مثل من که بهار را باور کرده بودم و
زمستانم دراز تر شد...