"گناهِ پدر"
این جنایت پدرمن است
(ابوالعلای معری)
ناچاریم، ناچاریم که باشیم.
دچار اجباریم، ما بیچارگان.
ای بر گور پدرما وپدر پدر ما وپدران پدران ما لعنت...
قابیل که قاتل هابیلِ شهید شد،
کاش آدم را دیگر هوای حوا نبود
شاید خدا بی خیالِ این بازیِ مسخره می شد،
خسته می شد
وطرحی نو درمیانداخت...
" آیه های بامداد"
به مناسبت تخریب سنگ قبر احمد شاملو
شبدلان، تیشه بر سنگِ گور شاعر می زنند
چرا که شب، تابِ بامداد راندارد.
ومن شرمسار برمزارش آیه ای می خوانم: الف لام میم،
الف بام داد.
"پاسور سرنوشت"
-21،دستِ سومِ قمارِعُمر شروع شد!
"حکمِ" روزگار 7 دست است برای همه.
می دانم، دست چهارم نرسیده،کوت می شوم.
روزگار دستِ خوب نمی داد،
ورقِ سرنوشت، بُر نخورده بود،
اما اواخر دستِ دوم "آسِ دل" به من رسید،
بی بی،دخترکِ گل به سرِِِِ سرِکوچه بغلی بود،
" حکم" اما "دل" نشد.
"شاه خشت" بی بی را برد.
به حکمِ حاکم،
من ماندم و دلِ آس وپاس.
حا لا زیر و رو هم بکشم، 4 دست نمی شود...
"درکلاس فلسفه"
در فضای فاسد مخهای فندقی فسیل شده
ازفلسفه فراری ام.
استاد باهیجان درپی اثبات واجب الوجود
من بی هیجان بیمار درفکرگذرثانیه هاو روزنه های فرار
من که فقه رابالا میاورم وفلسفه را نمی فهمم فردا چه کنم؟
پدرکه فقه وفلسفه نمی داند فقیر هم نیست.
