"گم شده"
مرا به قصه ها ببر که تا کمی بخوانی ام
میان کوچه ها نذار که از درت برانی ام
نگاه کن کمی،بخند،به من تو زندگی بده
مرا ز پیری ام ببر دوباره تا جوانی ام
درخت عمر من دگر نه سایه میدهد نه بر
چو یک گیاه بی ثمر،خزانی ام خزانی ام
به زیر ضربه ی تبر،شکسته قامت و کمر
تو نوبهار من بشو بیا به باغبانی ام
زمین سفت وسخت وسرد مرا اسیر کرده است
مرا ز بُن بکن ببر بکن تو آسمانی ام
پیام مبهم دلم به گوش تو نمی رسد
ز چشمهای من بخوان حکایت نهانی ام
اگرچه ساکتم ولی هزار حرف با من است
ببین چه زجر می کشد زبان بی زبانی ام
میان کوچه ها گمم چوکودکی ز مادرش
به جستجوی من بیا نشان بده نشانی ام
سکندرانه گم شدم به جستجوی زندگی
حیات تازه ای بده به آب زندگانی ام
اگر مرا طلب کنی فقط اگر بخواهی ام
دوباره یافت می کنی بدون مژدگانی ام
دگر مرا رها مکن میان های وهوی شهر
مرا به خانه ات ببر که تا ابد بمانی ام
"ستاره"
سو سو می زند ستاره ای تنها در آسمانِ شب
بی صدا در وحشت تاریکی فریاد میزند
و روز را انتظار می کشد
بیچاره نمی داند
چون خورشید از پس انتظاری طولانی بردمد
و روز دررسد
مرگش فرا خواهد رسید...
به برادرم،استادم،رفیقم،پدرم،همه کسم:شاتقی
تهران،بدون تو با طعم تلخ جدایی
تهران،بدون تو تداوم تابوت تنهایی
تهران،بدون تو دلگیرترین جای جهان است
تهران برای من تنها مزار توست
تهران برای من دیگر تمام شد
هی داد میزنم فریاد میزنم
گاهی تمام فحشهای عالم را
بر سر فرهاد میزنم
که بی خبر از خط وربط خسرو وشیرین
ـ به بیستون ـ
هی کوه می کند
هی تیشه میزند
هی سنگ میکند که حضرت شیرین ـ کنار جوی ـ
ـ یا در کنار شوی ـ
دیزیٍ سنگی علم کند
عینن شبیه ما
او سنگ میزد و
ما بنگ میزدیم
او تیشه میزد و
ما شیشه میزدیم
هی داد میزنم فریاد میزنم
با یک غزل هوس پارس میکنم
هی پارس میکنم هی پارس میکنم
با فال حافظ و فالوده ی شیرازی حال میکنم
روزنامه میخرم خود را با آن باد میزنم
گاهی برای دلم با دهان خود
یک موسیقی شاد میزنم
حتا اگر کسی آن دور و بر نبود
رقصی شبیه ممد خرداد میزنم
کلن شاد میزنم
شیرین میزنم
فرهاد میزنم
هی داد میزنم
فریاد میزنم....
"میدان انقلاب"
ساعت دوباره پنج میدان انقلاب
باصد هزار رنج میدان انقلاب
پای پیاده در طول پیاده رو
در جستجوی گنج میدان انقلاب
" ازشایدها"
دیگر برای دیدن یک لحظه روی تو روزی هزار بار
از پشت قاب پنجره ها رد نمیشوم
حالم خرابتر از هر خرابه ایست
دیگر به آن جنون زبانزد نمیشوم
حالا میان این همه غربت به شهر خویش
گم کرده ام تو را
با این همه یقین به از دست دادنت
دیگر اسیر واژه ی "شاید" نمیشوم
گفتی دگر مزاحم اوقات من نشو
من هم "بچشم" گفتم و"باشد نمیشوم"
اینجا اگر کسی دمی از عشق دم زند
مهدور دم شود
من مومنم/ به عشق تو مرتد نمیشوم
قیصر شبیه آینه ها ناگهان شکست...
صف دراز دم کتابفروشی ها نشان چیست؟
باز نعش شاعری دراز گشته است!
شاعری به خواب میشود
باز بحث شعر و شاعری باب میشود
شاعری که جلد آخرین کتاب او
پشت ویترین مغازه ها خاک می خورَد
ـ بطول هفته ای ـ
شاعر پرفروش ترین کتاب میشود
چهره اش درون هر مغازه ای قاب میشود
شاعری که روی در نقاب خاک می کشد:
قیصر شاعران خطاب میشود
- ودر پیام های تسلیت ـ
شاعر بزرگ انقلاب میشود
چون در این دیار شاعر خوب شاعری مرده است
وقت مردنش تازه جزو زنده ها حساب میشود
شاعری که باز هم مزاحم است
سنگ گور او خراب میشود
بگذریم.
پیام های تسلیت هوار میشود:
شاعر بزرگ انقلاب
افتخار ماست
شاعر بزرگ جنگ
شاعری که ایده اش عقیده های ماست
حرف او دلیل ومدرک اعتبار ماست
و پیام های تسلیت همچنان پشت هم قطار میشود.
شاعری که رسا ترین سکوت را سرود
خط فکری اش کنون درحدیث دیگران آشکار میشود
شاعری که نه در پی نام وننگ بود
نام او به دست عده ای انحصار میشود
او که زنده اش ز دست ودامها "ماهی گریز" بود
کنون شکار میشود
شاعر معترض سازگار میشود
شاعری که زنده اش نخواست:
مرده اش جزو "چهره های ماندگار" میشود.
غزال و غزل هر دوان مر تورا
نجویم غزال ونگویم غزل
"ناصر خسرو"
"یک غزل"
دست بردار دگر از من واین حال خراب
بعد ازین رخ منما بر من بیچاره به خواب
مستمان می کنی از آمدن وخنده زدن
گاه رفتن منم ودرد سرِ بعد شراب
باورم میشود این سِحر شبانگاهی تو
چون سحر شد همه رویا شده چون نقش برآب
تشنه ی دیدن رویت چو بیابانگردی
همه شب خواب تورا بینم ولیکن چو سراب
تو ستمکار که رحمی نکنی روز به من
لا اقل کم کن ازین رنج شب ودرد وعذاب
"بس"
ما را همین دو سه خطی که خوش نگار
بر برگهای کتابی که یادگار در رسم هدیه ی میلاد سالِ پار
ارزانی چو منی زار وبیقرار داشتید بس!
مارا همین خاطره های خوش بهارتنهابهانه ی گذران روزگاربس!
ما درکجا آرزوی وصال شما کجا؟ ما در کجا وخیال شما کجا؟
ما را همین یاد تو بودن به هر زمان
ما را همین از تو سرودن به هر زبان
ما را همین قطره ی اشکی که می چکد:پنهان وآشکار بس!
ما را همین خاطره ی هم قدم شدن
در پیشگاه وجودت عدم شدن
ما را همین دل به امیدی محال خوش
با خنده های تو در خواب وخیال خوش
ما راهمین سیل جنونی که عاقبت ویرانه می کند دل و
آواره می کند از شهر و از دیار بس!
ما راهمین غم وحسرت که خورده ایم
ما را همین رنج وعذابی که برده ایم
ما را همین دلی که به پای تو باختیم
از این قمار بس!
ما درکجا آرزوی وصال شما کجا؟ ما در کجا وخیال شما کجا؟
"شعر تازه"
شعر تازه ای که گفته ام
رنگ ورونقش نام توست
کلمات را کنار هم "ردیف" می کنم
ـ با نام خوش آهنگ تو دیگرـ
قافیه محلی از اعراب ندارد
اسم تو "وزن" شعر تازه ی من است
شعر تازه ای که گفته ام
هرچند نو نیست
اما همش "تو" است
ما یاد توئیم اگرچه گفتی خاموش
خاموشی ما از فراموشی نیست
سمت"تو" همه مسیرها اشغال است
اشکال از این خط و از این گوشی نیست.
"معجزه"
مصلوب این سکوت توام ای مسیح من
با یک کلام معجزتی کن که مرده ام....
"خواب خرگوشی"
خرگوش وار در مصاف با لاک پشتان هم کلاس
حالا آنان فرسنگ ها از من جلوترند
ومن همچنان زیر درخت بی خیالی خوابم...
"دل تنگ"
وقت و بی وقت
به تنهایی من
رنگ بده
گاه وبی گاه
به اشعار من
آهنگ بده
بیا حرف بزن
شعر بخوان
بهر بشکستن این
شیشه ی غم
سنگ بده
که دلم تنگ شده..."
"تلگراف"
تماشایی!
از تو سرشارم.
تمام.
........
.. .. .......
.....
"نگاه کن"
نگاه کن به چشمهای من
که با صدای خیس و مبهم حروف اشک
تورا خطاب می کنند...
نگاه کن ببین هنوز
همانیم که بوده ام فقط کمی شکسته تر کمی تکیده خسته تر
همان که عاشق تو بود
همان که عاشق تو است
همان که دوست داشتت
همان که دوست داردت...
نگاه کن به قامتم کمی خمیده تر شده
به رنگ چهره ام نگر
ببین پریده تر شده...
"بیا"
تو فکر می کنی زمان تا ابد به انتظار ما نشسته است و
ساعتش به خواب رفته است؟
نه جان من، جهان به کار و بار خود ادامه می دهد
و هر چه دیرتر کنی- اگر چه لحظه ای-
ز دست ما – من و تو – رفته است.
معطّل نکن عزیز من بیا...
برای احمد قصابان
همشهری دربندم
"بی گناه"
گناه "احمدٍ"* دگر/ نگاه بی گناه اوست
گناه تو به گردن نگرفتن گناهی ناکرده.
بدین گناه تورا به گوشه ی زندان نگاه می دارند.
و گریه های مادرت
گواهٍ بی گناهی شماست.
گناه ما سکوت ماست!!....
*احمد باطبی
"دوم شخص غایب"
با در ودیوار سخن می گویم...
همیشه به در گفته ام که دیوار بشنود
اما نه در می شنود نه دیوار...
این دیگر چه "صیغه"ایست؟
من "متکلم وحده" و تو "دوم شخص غایب"!!
با این همه همیشه با خیال "جمع" می خوابم...
"کوپن"
کوپن دیدنت ای ماه به اتمام رسید
کاش دیدار تو هم سهمیه بندی می داشت...
"من تو شما"
"تو" تویی برای من تا ابد
"من" شدم "شما" برای تو
فاصله زیاد جلوه می کند
چون خطاب می کنی "شما" به جای تو
نه "شما" نه "تو" بگو "حسین"
نام کوچک مرا صدا بزن
نام کوچکم بزرگ می شود
با شنیدن صدای تو...
"تماماً مخصوص"*
دستهایم برای در آغوش کشیدنِ دستهایت
دخیل بسته بودند
درست وقتی که پاها به انتهای جاده رسیده بودندو
چشمهایم در حسرت از دست دادن نگاهت بارانی بود.
به مقصد نرسیده بودیم:
"خانه ای آرام وپر اشتیاق صداقت تو"
کلبه ای و زنبق های وحشی.
همان دوراهی ای که درخواب بود
در برابرم هویدا شد
راهی پر از سنگلاخ وسخت و صعب العبور نشانم دادی
وگفتی:از این راه به سلامت که بگذری باز به هم می رسیم...شاید!
"سختینه ای به سرانجامی خوش"
و من که تمام طول راه را از شوقِ با تو بودن دویده بودم
دیگر توان حرکت نداشتم
چون تشنه ای که در برهوت فریبِ سراب خورده باشد
نه که از عطش/ از یأس جان دادم
و تو که راه دیگر را رفته بودی
صدا می زدی: "این خط را بگیر وبیا"
و اینک من قدم درآستانه ی این راه سخت گذارده ام
تنها...
غمِ تنهایی اگر امان دهد باز به هم می رسیم...شاید!
*عنوان برگرفته از رمانی از عباس معروفی
یک داستان کوتاه
"نسخه"
- از خواب خسته شدم/ از بیداری بیزار/شما هم از حرفهای تلخ وتکراری من...
دکتر گفت:سیگار می کشی؟ گفتم: رنج می کشم/درد هم.
گفت:غذا می خوری؟ گفتم:غصه می خورم/ماتم هم.
گفت: برایت قرص می نویسم و آمپول...
قرص سیانور/ آمپول هوا...
"آخر بازی"
چون "بی بیِ دل" ز دست ما رفت
از این دلِ "آسِ"خود چه جویم؟
بازم به قمارِ زندگانی
می بازم و "بیدلم" چه گویم؟
"سیزده بدر"
هزار هزار سبزه هم که گره بزنی
گره از کار فروبسته ات باز نمی شود
گره دل ما "کور" است
از خدا چه می خواهد؟
یک جفت چشم بینا؟
شاید هم تو را...
دروغ سیزده را که باور کنی
دماغت دراز می شود:
مثل من که بهار را باور کرده بودم و
زمستانم دراز تر شد...
"ترا به ترانه"
تو را به ترنم ترانه های تمام عاشقان تنها
تو را به تیک تاک ساعت و تاب تاب قلب تمام منتظران دنیا
تو را به تابندگی مهتاب و توفندگی آفتاب
تو را به تازه بهار و تو را به تابستان
تو را به شام نخستین فصل زمستان
تو را به تک تک ثانیه های باهم بودن
تو را به دلتپک لحظه های خوب سرودن
سوگند می دهم
تنهایم نگذاری...
"آیه ی امید"
پیش ازآنکه بیایی
آینده آیه ی یأسی بوددرکتاب زمان
آینه ای بود شکسته زنگار بسته
هم از آنگونه که حال وگذشته
.......
تو روح آینه شدی
آینده شدی و
من از عشقت آکنده....
حالا که می توان آینده در تو دید
آیینه ام بمان ای آیه ی امید....
"عطرحضور"
تنها برای این دل تنها تومانده ای
مانند مهره ی شطرنج آخرین
که کورسوی امید را در دل بازنده ی محتوم
زنده می کند
یا رسم برگ واپسین خزانی
که مرگ را ـ در ذهن دختر بیمار ـ
از"پوچی وظیفه ی بی حاصل"
شرمنده می کند
همچون مهی که حضورش درآسمان
تاریک راه عبور مسافران
تابنده می کند
تنها برای این دل تنهاتو مانده ای
عطر حضور تو سرتاسر وجود من آکنده می کند.
"....."
کاش می توانستم
قصه ای بنویسم که آخرش کلاغه به خانه اش برسد
و من به تو
یا شعری بگویم که تک تک واژگانش "کلمه ها وترکیب های تازه" ای باشد از عشق
در ستایش تو
یا آنقدر منتظرت بمانم تا علفهای زیر پایم زرد شوند و موهایم سپید
هذیان می گویم...
دیگر پشت گوشم را دیدم تورا دیده ام...
ساعت
چقدر از ساعت متنفرم،
شبها صدای تیک تاکش بیخوابم می کند روزها از فرار عقربه های
پر شتابش بی تابم.
چقدر از ساعت متنفرم،
ساعتهای شنی، ساعتهای آفتابی،ساعت خمار ،ساعتهای بیخوابی
ساعتهای مچی، ساعتهای دیواری،ساعتهای درد، ساعتهای بیداری
تنها ساعتهای "خواب" ساعتهای خوبند…
